آزادگي
انساني ازاده باشد
اما هيچ انساني نميتواند
بي آنكه آزاد باشد
انسان بزرگي باشد
"جبران خليل جبران"
يارب اين شمع دل افروز ز كاشانه كيست جان ما سوخت بپرسيد كه جانانه كيست
انساني ازاده باشد
اما هيچ انساني نميتواند
بي آنكه آزاد باشد
انسان بزرگي باشد
"جبران خليل جبران"
دست نمي كشي
از گمراهي برهنه ي خويش؟
در بند كدام درد؟
در اندوه كدام نا كجا؟
در اشتياق كدام جاده؟
در حسرت كدام راه؟
حفيفت آيا طلسمي است؟
-در عرياني روح بي لبخند-
پژمرده مي شوي
به سر انگشت واقعه اي ناباور
و عاقبت
سهم تو ،همان است كه نبايد ...
سهمي از امتداد سنجاقك ها
بر خواب مرداب
در ژرفاي عصاره اي از تسليم!
شايا تجلي
پيامبر اكرم (ص)
ضعف يقين در انست كه خرسندي مردمان را در خشم خداي بجويي و برروزي كه خداي ميدهد مردمان را بستايي و بر آنچه از سوي خداي است مردمان را نكوهش كني.
روزيي كه خداي مي دهد به آزمندي هيچ ازروي هرگز بدست نمي اديد و ناخواستن هيچ ناخواهي از رسيدن ان باز نمي ماند . خداي تعالي به حكمت خويش و به جلال خويش روزي و شادماني را در مقام رضا و يقين قرار داده و غم واندوه را در شك و خشم ورزي
برگرفته از كتاب دفتر روشنايي
رسول خدا (ص) فرمودند :
درهاي اسمان در شب اول ماه رمضان گشوده مي شود و تا اخرين شب اين ماه بسته نمي شود .
بحار الانوار ، جلد ۹۶،ص۳۴۴
********************************************
حضرت فاطمه (ع) :
خداوند روزه را براي استواري اخلاص واجب فرمود.
بحارالانوار، جلد۲۹، ص۲۴۱
منقول است كه جمعي از بزرگان جواني را ديدند كه اثار زهد و تقوا در جبينش اشكار بود . از او سوال كردند كه امورات خود را بر چه اصل قرار داده اي ؟ گفت بر چهار خصلت :
اول: چون دانستم كه روزي مرا ديگري نخواهد خورد و خدا وعده روزي را به بندگان داده است و وعده حق صدق است ، پس اطمينان به گفته حق پيدا كرده و از حرص و طلب فزوني نفسم ارام گرفت
دوم : چون اعمال) واجبه ( مرا ديگري به جا نخواهد اورد پس مشغول به جا اوردن انها شدم
سوم:چون فهميدم مرگ مرا خبر نمي كند و ناگهاني مي ايد پس عمر خود را (براي اعمال خير) غنيمت دانستم
چهارم :چون دانستم كه به قدر چشم بر هم زدني ازنظر خدا پنهان نيستم پس مراقب احوال خود شدم كه دائما در حضور جناب حق باشم
از كتاب مراقبه سالكين سيد علي اكبر صداقت
ندارم چشم من، تاب نگاه صحنه سازيها
من يكرنگ بيزارم، از اين نيرنگ بازيها
زرنگي، نارفيقا! نيست اين، چون باز شد دستت
رفيقان را زپا افكندن و گردن فرازيها
تو چون كركس، به مشتي استخوان دلبستگي داري
بنازم همت والاي باز و، بي نيازيها
به ميداني كه مي بندد پاي شهسواران را
تو طفل هرزه پو، بايد كني اينتركتازيها
تو ظاهرساز و من حقگو، ندارد غير از اين حاصل
من و از كس بريدنها، تو و ناكس نوازيها
معيني كرمانشاهي
وفا كنيم و ملامت كشيم وخوش باشيم
كه در طريقت ما كافريست رنجيدن
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب
تا در این پرده جز اندیشه اونگذارم
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید اینست
که در افسون گل سرخ شناور باشیم